تبليغاتX
تنهایی همه دارایی یک انسان است


تنهایی همه دارایی یک انسان است

تنهام و می خوام تنها باشم!

وقتی خدا

        چشم هایش را می بندد

شیطان ریشه می زند در گوشه گوشه ی تنهاییت

گرچه درد تنهاییت درمان می شود

                                             اما...

خدا که نباشد

          خدا که نبیند

......

               بیاندیش...اندکی...


نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 23:29 توسط آرزو| |

رابطه مان آنقدر سرد شده

که دیگر میتوانیم با خیال راحت

کولر را خاموش کنیم....

این گونه در هزینه های زندگیمان

صرفه جویی خواهیم کرد

..........                      ...............           ............              ...................

آن روز ها پایه های عشقمان آنقدر محکم بود

که می شد ....

تخته جمشید را بر آن بنا کرد !!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:42 توسط آرزو| |

شاید از مد افتاده باشد

شاید دیگر اندازه ام نباشد

اما همچنان عطره خاطره میدهد

 پیراهنی که تو روی شانه هایش

اشک ریخته ای !!!


فرقی نمیکند که شعر هایم  را روی کاغذ بنویسم

یا روی ماسه های دریا

یا حتی روی شیشه بخار گرفته پنجره !

نام توست که به دل نوشته هایم

اعتبار می بخشد!


با گفتن یک عزیزم جایت خالیست !

نه جای من پر می شود

و نه از عمق شادی هایت کمتر !

فقط ...

دل خوش میشوم که هنوز

بود و نبودم برایت مهم است !!!


تا دیروز فکر میکردم معجزه تنها در کتاب های داستان

اتفاق می افتد

امروز که به زندگی ام قدم گذاشته ای

دریافتم که همه چیز

در همین نزدیکی ها رخ می دهد !!!


( گیلاس آبی ) میلاد تهرانی!

واسه تو نوشتم.کاش بخونیش

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 13:9 توسط آرزو| |

تکیه به شونه هام نکن   من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمیرسیم

بسه دیگه بذار برم

کی گفته بود به جرم عشق

یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج اتاق چادر

غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان

قصه ها

نه برده ی حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همین و بس

غصه نداره بی کسیم

قشنگیه قسمت ماست

که ما به هم نمیرسیم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 13:2 توسط آرزو| |

ابرها که امدند،
تو را گم کردم،
دیگر ندیدمت!
پشت حصارها هم نبودی
و یا کنار درخت...
درخت هم تنها بود!
چشمانم خیس شدند
نمی دانم
چرا وقت گریه ی ابرها نیستی؟
باران می گفت
تو را از آفتاب بخواهم!
و من
منتظر تمام حرفهای باران
منتظر آفتاب....


asheghesham

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 12:23 توسط آرزو| |

شب ساعت ابری مرا داد به تو

افتاد نگاه خسته ی یادم به تو

باران زد و خیس شد تن خاطره ها

باران زد و باز یادم افتاد به تو

............................................



نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 12:35 توسط آرزو| |

هیچ وقت تا این حد با سگ در پشیمانی همداستان نبوده ام!

لعنت به لحظه های بی لحظه

لعنت به اجبار اختیار ....

آخ ای خدای بنده تنهای پشیمان..!

گاه آنقدر دلیل برای گریستن هست که بی خیال شوی..

خدای سه حرفی من تنها تورا میخواهم

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 23:37 توسط آرزو| |

ما میگذر یم از این جهان در همه حال

ميپنداريم

این جهان در گذر است "

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 19:16 توسط آرزو| |

    ادم سابق این حرفی است برای تو

به سلام ها دل نمیبندم

از خداحافظی ها غمگین نمیشوم

به تکرار ینواخت دوری و دوستی

خورشید و ماه


او درختها را قطع میکند

برای ساختن پرچمهای حفاظت از محیط زیست!!!!!!!!


برایت دعا میکنم

هر بار که پرنده ای را میبینم

هر بار که نفس میکشم

هر بار که مردم،بی تفاوت از کنارم میگذرند

برایت دعا میکنم ،

تا به انچه میخواهی برسی


من با عشق پودر میشوم ،زنگ میزنم

و تو با عشق طلای خالص میشوی

عشق از من دیه میگیرد

اما تو.............................

بیمه شخص ثالث میشوی

(میلاد تهرانی)

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:19 توسط آرزو| |

سلام . دلم واستون تنگ شده بود خیلی وقت بود نیومده بودم آپ کنم

مرسی از نظراتون

خیلی گشنمه اومدم سر کار پیش نسیم دیونه

دلم واسه امیرممممممممممم تنگ شده خیلی

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 16:12 توسط آرزو| |

امروز آخرین روزیه که میام سر کار

 

آخ جوووون   

از فردا میرم کلاس واسه خودم تا وقتی که امیر بیاد

تا بیاد منم خانمی میشم واسه خودم

هی هی هی دید دید دید دید

 آ: دوسش دارم 

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 9:10 توسط آرزو| |

امروز خیلی خوشحالم

 

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 9:6 توسط | |

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم !!!

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود

چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

 شاملو

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 13:2 توسط آرزو| |

آنها نیت مرگ من را دارند

یادداشتی برای بازماندگانم

لطفا ورق نزنید

این همان « ضرب المثل از ماست که بر ماست »

پیرامون این صفحه قدم نزنید

شاید نارنجی بودن این صفحه را متوجه شده اید!!!

چه خوب که این ویرانه ها را بازسازی می کنند

تا که شاید تو به خود بیایی

از بس خسته کردی مارا

بساتت را جمع کن و برگرد !

کافی است فقط مشخصاتت  را بدهی

خداحافظ !!!  

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:41 توسط آرزو| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:32 توسط آرزو| |

وقتی نرگس مرد گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جویبا

ر خواهش کردند


برای گریه کردن چند قطره آب به آن ها قرض دهد.


جویبار آهی کشید و گفت:


به درجه ای نرگس را دوست داشتم که اگر تمام آبهای من به اشک

تبدیل شوند و آن ها را بر مرگ نرگس بپاشم کم است.


گلها گفتند:راست میگویی؟چگونه ممکن است نرگس را با آن همه

زیبایی دوست نداشت؟


جویبار پرسید:مگر نرگس زیبا بود؟


گلها گفتند:نرگس همیشه خم می شد و صورت زیبای خود را در آب های

تو تماشا میکرد تو بهتر از هر کس دیکری باید بدانی که نرگس زیبا

بود:


جویبار گفت:


من نرگس را برای این دوست داشتم که وقتی خم می شد و به من نگاه

میکرد من می توانستم زیبایی خودم را در چشمان او تماشا کنم..

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 16:14 توسط آرزو| |

گاهی لازم است به جای آگهی خرید تلفن همراه آگهی کمک یک همراه را در روزنامه ها منتشر کنیم

و زیرش با خط قرمز هشدار دهیم :

        (( کی به دادم می رسی ؟ )) 

راستی ثواب شدبا یک تیر دو نشان هم می شود زد :

تو کی به دادم می رسی ؟؟؟

باشه جواب نده فهمیدم !

مقصر منم

هنوز وقتش نرسیده که تو وقتت را به دادرسی کسی اختصاص دهی!

به سیاه ماندن کاغذم نگاه نکن

برای سپید ماندن دفتر غصه هایت خیلی دعا کردم !

میدانم حرفم را گوش نمی کنی

بخاطر خودت کمی مراقب خودت باش

اگر حرفهایم را تا آخر خونده باشی کلی منت گذاشتی اگر هم نخوانی هر چه از تو رسد زیباست !!!

خوب دیگر از دور غبار نشسته بر پنجره های نیمه باز تفکرت را می بوسم!

کسی که تو فرق میان او ودیگران را احساس  نمی کنی اما او می داند که بی اعتنایی تو معنایی دارد که تنها مجنون فهمیدو بس !!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 11:4 توسط آرزو| |

بچه که بودم مدام دستم رااز دستان نگرانی که مراقبم بود رها میکردم

و آرزو می کردم که یک بار هم که شده تنها از خیابان زندگی رد شوم!

حالا که دیگر نمی شود !

بچه بودو فقط میشه عاشق بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم هیچ کس حاظر نمی شود دستم را بگیرد

و برای لحظه ا ی حتی مراقبم باشد!

 

   نیاز عاشقان را به ناز می دارد

                                    تو سر تا پا باوفا بودی تورا من بی وفا کردم  

نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 12:28 توسط آرزو| |


این مطلب، یک سیاه نمایی اغراق آمیز است!

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" چندی خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو بلند گفتی:"زهرمار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.
مردی به من نشان بده تا امروز را به او تبریک بگویم!

                                               (آنی)

نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:9 توسط آرزو| |

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 11:5 توسط آرزو| |

  خوار نیستند
شاخه‌های
خشک
             چوبه‌های دار
نیستند
    میوه‌های
کال کرم خورده
نیز
           روی دوش شاخه
بار
نیستند
   پیش از آنکه برگ‌های
زرد
را
        زیر پای خویش
                         سرزنش
کنی
  خش خشی به گوش می‌رسد:
     برگ‌های
بی گناه             با زبان ساده اعتراف
می‌کنند
                             خشکی
درخت
                                        از کدام
ریشه آب می‌خورد!
نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 10:39 توسط آرزو| |

بعد از این

از پس این پنجره همه ی لاله زارهای بی وفا یی را با خود به آتش می کشم !

شاهد آن روز باش !

دیگر پذیرفته ام ...

که داستان زندگی تو یک قربانی می خواهد ...!

باز هم به صدای قلبت گوش کن

هنوز می توانی پنجره ای به روی آن بسازی

که به لاله زارهای بی انتها باز است ...! 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:33 توسط آرزو| |

www-Allpic-ir-2764[1].jpg

پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم !

من از دور دست ها آمدم

و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد

روزها پیراهن آبی می پوشد و شب ها پیراهنی بلند که تاب می خورد در رقص هزارو یک ستاره ی

روشن !    من از دور دست ها آمدم ....

از کوچه های کودکی

از شهر رنگین قصه های پدر در شب کشتار زمستان

و از چشمان هستی بخش مادرم که تمام مهربانیش را در نگاهش به من بخشاند !

من دیگرگونه دوست می دارم !

مرا تنها می توان با من سنجید !

و تو را با تو ...

که سالهاست در جستجویت بودم

با تو آبی می بینم تمام بیناییم را !!!

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:15 توسط آرزو| |

برای رسیدن به همه ی خوشبختی ها

تو را انتخاب کردم

کاش بعضی وقتها ثابت کنی

اشتباه نکردم ... !!!

........................................

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 8:58 توسط آرزو| |

تنهایی

در فراسوی زمان به بشرییت می نگرم

که تنهایی را در ریشه اش پنهان کرده بود!

از بودن اقاقی ها در تقویم سالیانه ی ما

هیچ تنهایی را همدمی نیست !

این نگرش انسان بودن در انسانیت نهفته است

که هیچ کس به مفهومش پی نبرده است !

تنهایی را ریشه کن کرده اند !

این اشتباه است

تنهایی همه ی دارایی یک انسان است !!

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 11:28 توسط آرزو| |

قالب : پيچك